معرفی اداره حفظ آثار

آخرین اخبار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

برادر جانباز محسن فتوحی: پس از عملیات بدر فرماندهان نظامی به این فکر افتادند که با انجام عملیات دیگری زنجیره حملات علیه عراق را تکمیل نمایند درجنوب توسط یگانهای سپاه هر شهر یک سری حملاتی تحت عنوان (قدس) آغاز شد یکی از این عملیاتها در تاریخ 15/5/64 توسط  تیپ پیروز الغدیر یزد با نام (قدس 5)برای آزاد سازی الیج و چند پاسگاه دیگر در منطقه ای میان آبهای هور الهویزه انجام گرفت .بعد از عملیات بزرگ بدر ، گردان امام علی (علیه السلام) بازسازی شد و دوره های آبی خاکی ، غواصی ، کمین و ضد کمین راطی نمود . پس از چهار ماه متوالی با آموزشهای گوناگون ، سخت و فشرده ،گردان چند روز به مرخصی رفت پس از بازگشت نیروها مجدداً 30 تن از برادران بر ای غواصی و یک گروهان ویژه بنام جندالله آماده عملیات شدند همچنین یک گروهان نیزوظیفه پشتیبانی را برعهده گرفت روز سی ام تیرماه هوا رو به تاریکی می­گذاشت که با چندین فروند قایق موتوری از منطقه ای با نام شط علی وارد هور الهویزه شدیم فرمانده گروهان محمود جعفر خرمی با سردسته های گروهان خود سیدجلیل ساداتی ، ابو ترابی ، یاور پناه ، شیرزاد ، دقایقی چشم به انتهای نیزارهای هور دوختند . پس از مدتی حرکت در آب و پشت سر گذاشتن نیزارهای انبوه ومعابر باریک از میانه نی ها به منطقه ای در عمق آبهای هور رسیدیم . که میبایست دراین منطقه با پل های شناور برای خودمان موقعیتی فراهم آوریم . بر ای برپایی چادر ها حتماً میبایست از پل های شناور استفاده نمود و برای ارتباط چادر ها به یکدیگر از پل های کوچکی به ابعاد (1*5/1متر)بهره برد .سریع پل ها رابهم اتصال دادیم و چادرها را درروی آن برپا ساختیم از طریق قایقهای تندرو تغذیه ، تدارکات و مهمات برایمان ارسال میشد . روزها و شب ها ی هور رابا کارکردن با بلم ها و پاروزدنهای پیوسته میگذرادیم و این خود نوعی آمادگی یافتن برای شب موعودبود . دعاها و ثناهای شبانه برروی پل ها در حصار نیزارهای بلند ، رخساره منتخبین شهادت دراین عملیات را بیش از پیش نورانی میساخت . هوای نمناک هور بوی گریه و نماز شبهای عارفانه عاشقان رادر خود داشت . همه خود را برای عملیات مهیا مینمودند . درحالیکه صفا ، یکدلی ، معنویت و خلوص مشام جانهایمان را مینواخت ، جسم ها بر اثر رطوبت زیاد و گرمای وحشتناک منطقه تاحدی رنجور شده بود و ما مرتباً برای جبران عرق ریختن های زیاد ، قرصهای نمکی مصرف میکردیم . در گوشه ای دیگر غواصان دریای عشق ، آرام با لباسهای قورباغه ای در آب شنا میکردند روزها یکایک از دفتر تقویم زمان محو می شد .... شب موعود نزدیک شد سینه زنیها ی شبانگاه ، نوحه خوانیهای سحرهای این نیسان عرفان ، در هجوم آب و باد طغیانگر کار خودش را کرده بود . هرچه به شب موعود نزدیکتر می­شدیم ناله مظلومین برگزیدگان نیز حزین تر میگشتند . سختیهای این دوره و آمادگی بر ای پرواز به پایان رسیده بود و بالاخره شب عشق و شوریدگی خودش را به ما رساند . خبر که به بچه ها رسید در تاریکی شب با نوای نی های جان ، گریه های خویش را تقدیم در گاه ربوی کردند گویی خبرخوشی رسیده مسافرینی در رسیدن به سرمنزل مقصود پیروزمندانه بر همه چیز ظفر یافتند . روزیکه شب ان عملیات آغاز شد بچه ها باوضو هر کدام در خلوتکده راز و نیاز وصیت نامه هایشان را می­نوشتند و از یکدیگر حلالیت می­طلبیدند . یک شب قبل از عملیات سردار حاج اکبر فتوحی جانشین فرماندهی تیپ نقشه عملیات را  برای بچه ها توجیه کرد سه محور عملیاتی برای بچه های ما مشخص شده بود که من نیز در طرف محور امام علی (علیه السلام) که درعقبه دشمن عمل میکرد قرار گرفتم .  مشغول کردن خطوط اولیه دشمن نیز با عمل ما در عقبه میتوانست صورت عملی به خود بگیرد برای ان کار نیروهای دیگر میتوانستند ، پاسگاه الیج و پایگاه کنار آن را تسخیر کنند خوشحالی در رگهای بدنم گرمای خاص می­بخشید سرور از اینکه در دسته ای حاضر شده ام که برعقبه دشمن ضربه خواهد زد ، ابتدا محمود جعفر خرمی از شرکت من درعملیات به دلیل سن کم ممانعت میکرد ولی با اصرار و پافشاری و با نظر مساعد فرمانده گردان توانستنم خودم را در بین نیروهای عملیاتی جا دهم محمود با دیدن من تبسمی زد و بعد از ما خداحافظی کرد و رفت هنوز چشمهای روشنش را به هنگام خداحافظی به یاد دارم . ما هم به دنبال او حرکت کردیم پارو ، میان آبها خودش را تکان میداد آبها را میشکافت و جلو میراند . به جایی رسیدیم که با دشمن 500 متری بیشتر فاصله نبود از قایق پیاده شدیم . هر دوقایق با هنم به ان منطقه رسیده بودند در آنجا برادر مشهدی بافان را دیدم که جلوتر ازما در آنجا استقرار یافته بود وی رو به یکی ازبچه ها به نام علی کرد وگفت : عراقیها جواب آن بنده خدار ا خواهند داد . بچه های غواصی هم با هیبت عجیب و غریب با وسایلشان از راه رسیدند تا در بین محورها تقسیم شوند و من یک شیشه عطری که همراه داشتم به بچه های غواص زدم . مسئول محور ما برادری بسیجی به نام علی بود . بچه های دسته ساداتی هم با قایقها رسیدند ، ساداتی دوربین به دست ، میخواست همانجا عکسی از ما بگیرد ولی فیلمی به همراه نداشت و عذر خواهی کرد . بچه های پاروزن ، چپند جرعه آب از قمقمه سرکشیدند و بعداً با سه بلم به طرف محورمان که امام علی (علیه السلام )نامیده میشد پاروزنان حرکت کردیم .

 

نیروهای اطلاعات در جلو میرفتند و بلم های دیگر به دنبال آنها راه افتادند . دستهای پرقدرت بچه ها با طمأنینه پاروها را با ظرافتی خاص در زیر آب جابه­جا میکرد تا صدای بهم خوردن آبها در سکوت شب هور شنیده نشود ، بچه ها در این لحظات که تامرگ و زندگی فاصله ای نداشتند ، در ملکوت نیزارها نغمه های عاشقانه را در زیر لب زمزمه میکردند و ذکر میگفتند و.... حدود ساعت 30/6 دقیقه          بعد از ظهر از یک آبراه بزرگ و چند باریکه گذر آبی که یک متر عرض د اشت گذشتیم و در اینجا میبایست احتیاط بیشتری می کردیم اما هر از چندگاه یکبار بلم های ما به نیزارهای به دوطرف آبراهه کوچک برخورد میکرد و صدایی ایجاد میکرد و صدای ایجاد  شده از آن میتوانست برای ما خطر آفرین باشد . داخل محدوده دشمن بودیم و انعکاس حرکت قایقهای موتوری دشمن و همچنین صحبتهای آنها به گوش میرسید . با آن خنده های مستانه و گاه و بیگاه ، با حرف زدنهای بلند و به دنبال آن تیراندازی بیهوده که از شدت واهمه بود ، از چندمین کمین آنها که با ما بیش از (15 تا 20 متر ) فاصله نداشت ، گذشتیم و بعد در حدود 50 متری انها متوقف شدیم نماز واپسین را روی بلم های مواج برپا کردیم نیزار با وزش باد نوحه ای حزین را در سرتاسر هور به صدا در می آورد و ساعت 30/9 بعد از ظهر را نشان میداد و این در حالی بود که بچه های دو محور دیگر به نام های حضرت رسول (صلوات الله علیه)و حمزه سید الشهدا(علیه السلام)به اهداف خود رسیده و منتظر رسیدن ما به محلهای از پیش تعیین شده بودند تا عملیات را هماهنگ آغاز کنیم . با عجله حرکت را سرعت بیشتری بخشیدیم جانوران آبزی هور در آب بالاو پایین می پریدند و .... به هر صورتی که بود در ساعت 45/10 دقیقه به هدف خود رسیدیم با اینکه یک ربع دیر کرده بودیم . در کنارم بی سیم چی گوشی به دست ، منتظر نشسته بود و برادر علی به عنوان مسئول محور به بی سیم چی اعلام کرد(محمد رسول الله)بی سیم چی محور خبر را گرفت و خوشحال بود از اینکه نیروهای محور ما نیز به هدف خود رسیدند ، این را از کلام او میشد فهمید که وقتی پشت بی سیم گفت : الحمدلله ، الحمدلله ، لحظاتی بعد فرماندهی محور در حالی که بغض ، گلویش را گرفته بود از پشت بی سیم آهسته زمزمه کرد : «لا حول ولا قوه الا بالله .... یا امیر المؤمنین ، یا علی ابن ابیطالب ... ادرکنی ادرکنی »و بغض گلویش ترکید . چند متری مان دشمن بود و ما دریک نقطه سه گوش تقسیم شدیم و قرار براین شد عده ای در سمت چپ سه گوش و نفراتی نیز از سمت راست عمل کنند . در طرف راست تیم غواصها وارد عملیات میشدند و درسمت چپ نیروهای رزمی ، قبل از حرکت و جداشدن دو گروه از هم ، یکی از غواصها خطاب به مسئولمان گفت : ما به یک نیرو احتیاج داریم و فرماندهی ، مرا با آنها فرستاد و در فاصله چندمتری دشمن ، لباسهایم را بیرون آوردم و داخل بلم گذاشتم و همراه بلم غواصان حرکت کردیم . 5 متری به پیش رفتیم کمک آرپی جی  یک ازغواصها بودم . از د اخل بلم به داخل آب پریدم که با وجود ایجاد صدای عجیب ، دشمن متوجه نشد . 6 ـ 5 تا گلوله آرپی جی اماده شلیک بود ولی چند گلوله دیگر هنوز در پلاستیک های خود قرار داشتند در این فر صت با چاقوی کوچکی که داشتم قوطی ها خرج را بازکرده و آپی جی ها را از ان بیرون اورده ، بهم متصل کردم تا آماده شلیک باشند ، همه این کارها در عرض 5 دقیقه تمام شد . برادر غواصی که ارپی جی زن بود و من کمکی او بودم قاسمعلی نام داشت . قاسمعلی آرپی جی زن اماده شلیک را برداشت و منتظر شلیک بر روی هدف بود عملیات میبایست از سمت چپ شروع میشد تا ما هم وارد عمل شویم . در سمت چپ برادر علی و در سمت راست ما برادر محمد دهقان و برادر دیگری برای تأمین قرارد اشتند . من دو گلوله آرپی جی در دستم بود در انتظار اینکه قاسمعلی شلیک کند و من دوباره آرپی جی را مسلح نمایم در همین حین بود که برادر علی از سمت چپ با شلیک چندین نارنجک تخم مرغی درگیری را آغاز کرد ، در یک لحظه سنگرهای دشمن در حصاری از شعله قرارگرفت نور های حاصل از انفجار با صدای مهیب انفجار فضا را پر کرد . قاسمعلی منتظر شدت گرفتن در گیری بود تا ارپی جی ها را درون قلب ناپاک خصم زبون بکارد . یک مزدور عراقی در حالیکه خیلی ترسیده و با صدای بلند نعره میزد ، گلنگدن و دستگیره آتش           اسلحه اش را کشید تا شلیک کند ولی وقتی ماشه را فشرد تیر شلیک نشد ، نمی دانم اسلحه اش گیر کرد یا اینکه فشنگی در اسلحه اش نبود . هرچه بود معجزه ای بود که خودش را نشان داد . چرا که یک رگبار در آبهای هور بر ای همه میتوانست خطر ساز شود چون ما نه سنگر و نه پناهگاهی داشتیم و فقط آب بود و نیزار . با آتش بعدی بچه ها ، مزدوران سنگر روبروی ما هلاک شدند ، دشمن با درگیر شدن بچه های دسته ما از گوشه ای دیگر با کالبیر 50 به طرف آنها شلیک کرد قاسمعلی آرپی جی را شلیک کرد . پس از چندین شلیک پیاپی موضعش لو رفت و لحظاتی بعد سیل گلوله بطرف ما باریدن گرفت . در حالیکه گوشهایم از شلیک آرپی جی سوت میکشید دو گلوله اماده کرده را در دستم قرار دادم         بر ای در امان ماندن از باران آتشین عراقی ها بدنم را دردداخل آب فرو بردم . هنگامیکه برای مصونیت از گلوله عراقیها بدنم را درآب فرو میبردم تمام غصه ام برای آن دو گلوله آرپی جی بود که قسمتی از آن داخل آ ب رفته و امکان چندانی برای عمل کردن نداشت .

ولی هنگامیکه قاسمعلی آنرا داخل قبضه گذاشت و ماشه را چکاند گلوله پرواز کنان قلب مزدوران را نشانه گرفت و فرو نشست . فرو نشستنی تو أم با دود و اتش ، این بار هم دانه های سبز شکر را در نیزار هور کاشتیم و گلوله ها عمل نمودند . بعد از شلیک آرپی جی ها برای لحظه ای منطقه در سکوتی کامل فرور فت و من فریاد برادری را شنیدم که صدایمان میزد و کمک میخواست ، بلافاصله با احتیاط کامل نی های اطرافم را شکافتم خود را به صدا نزدیک نمودم ، تیری به گردنش اصابت کرده و او مجروح روی آب افتاده بود بلافاصله با چفیه ام گردن مجروحش را بستم . یکی از بچه های دیگر هم درحالیکه دستش را گرفته بود ناله کنان از پشت نی بیرون آمد . ان مجروح را بلند کردم و به هر صورتی بود او را به بلم رساندم . یکی از غواصان محور گفت : بچه ها سریع برگردید برگردید عقب ، کار همین بود که یک ضربه کاری بزنیم و زدیم ، برادرقاسمعلی مقداری از نی ها را با سر نیزه اش کند ، آن را درون بلم ریخت ، درون قایق آن دو مجروح آرام گرفته بودند . و برادر قاسمعلی در حالیکه فقط سرمان را از بلم خارج کرده بودیم از درون آبها  بلم را هدایت مینمودیم و کمی دورن آب پیش رفتیم و بعد هردو کنار مجروحان درون قایق جای گرفیتم . رگبار کالیبر همچنان بر فراز نیزار و بلم ما در تلاش جانگیر خود بود ، شاید دلیلی که تیرها به ما اصابت نمیکرد این بود که به کف بلم چسبیده بودیم . کمی از کمین عراقیها دور شدیم بلافاصله چفیه ای را درکف قایق پیدا کرده و بر بازوی برادری که دستش مجروح شده بود بستیم تا خون دسشتش بندبیاید و سریع در آ ب کشاندن بلم حرکت کردیم .

دشمن منور میزد و با کالیبرهایش اطراف بلم را همچنان گلوله سرخ میریخت ما هم ذکر میگفتیم و تمام دعاهایی را که بلد بودیم میخواندیم . دو مجروح ناله میکردند و ما دائم بر آنها متذکر میشدیم که در محدوده دشمن هستیم ، درد را تحمل کنید و فریاد برنیاورید . با سرعت بیشتری به مسیر خودمان ادامه دادیم تا اینکه به ما ایست دادند رمزها را گفتیم و جلوتر که رفتیم علی و نیروهای سمت چپمان را مشاهده کردیم . وقتی یکی از برادرهای مجروح صدای علی راشنید با ناله و درد گفت : علی به من کمک کن ! علی جلو آمد و او را شناخت پرسید : ناصر دهقان چی شده ؟ و بعد به من گفت : محسن تو زخمهایش را ببند ، من هم با گرفتن چند باند و گاز شروع به بستن زخم دست ناصر کردم ، صحنه دلخراشی بود به هر ترتیبی که بود دستش را بستم و از علی خداحافظی نموده تا به طرف عقب بیایم . زخمی را زمین گذاشته تا خودرا مجدداً به علی و بچه ها برسانیم ، راه را گم کرده بودیم و داخل منطقه دشمن شدیم ، چندمین گلوله آرپی جی در نزدیکی ما داخل آب افتاد و ما تازه فهمیده بودیم که راه را اشتباه آمدیم ، متوجه نیروهای خودی شدم و به آنها پیوستم . برای یافتن ستاره قطبی در اسمان شبانه به جهت شمال برگشتیم . از قیل و قال صحبتها که فارسی بود ، با همان جلیقه خود را داخل بلم رسانده و نماز صبح را نیم خیز و خوابیده خواندیم از سرما دندانهایمان بهم میخورد، یک برادر بسیجی که اوایل صبح برای پشتیبانی و تدارکات رسانی آمده بود ، پیراهنش را به من داد . آفتاب از مشرق نیزار هور سر برکشید و منطقه روشن شد ، لباسهایم همگی خیس و پر از قطرات و لکه های سرخ خون بود و درد انتظار دشمن به سر میبردیم بلافاصله لباسهایم را شستم و گذاشتم خشک شود و صدای شلیک گلوله ها گهگاه کم وزیاد میشد . برادر علی به من گفت : برو. به کمین ،.... من و یک نفر دیگر حرکت کردیم بطرف کمین حدود ساعت 9 تا 5/12 ظهر در سنگر کمین بودم ، نماز ظهر و عصر را نیزهمانجا در کمین اقامه کردیم . دراین فاصله آتش دشمن سنگین وحجیم شد ، حدود سه ربع آتش بر سر و روی ما ریخته شد ، همه جا میلرزید ، ابهای هور و نی ها دائم ترکش میخوردند . من در سنگر کمین مچاله شده بودم و تعداد انفجارات را سرشماری میکردم ، از 10-7 گلوله خمپاره تنها 55 تای آنها عمل کرد و بقیه توسط آبهای گرم هور خنثی شد، بچه های تدارکات رسیدند . چند عدد بیسکویت را به عنوان ناهارخوردیم و در حالیکه ناهار را هم درقابلمه های در بسته در ابعاد کوچک پر از برنج و عدس آورده بودند ، کسی اشتها و خوردن آن را در هجو م گرما وآتش سنگین دشمن و فراق یاران نداشت . بعد از ناهار بر روی باریکه های خشکی که درکنار هور وجود د اشت بوسیله       گونیهای اماده شن که باقایقهای مهندسی رزمی آورده شده بود سنگر های کوچکی به ابعاد 1*1 متر درست کردیم که بافشار ، سه نفر را به مهمانی خود میپذیرفت . رگبار مستقیم ضد هوایی ها بدلیل نبودن خاکریز وحصاری مستقیماً مارا هدف میگرفتند و پیش میآمدند و درهمان سنگرهای جمع وجور نشستیم چرا که اگر سرمان فقط چند سانتی متر بالا میآمد یکی از همان گلوله های سفارشی ، آنرا باخود میبرد .

آن شب خواب نگذاشت زیادبیدار بمانیم ، گاهی که خواب ما را در می­ربود اخطار شدید اللحن    خمپاره ها همه را از جا میپراند .چشم هایمان را بازمیکردیم و بلافاصله سراسلحه به طرف بدریها گرفته به خیال اینکه عراقیها درحال پبشروی هستند چند خشاب خالی میکردیم . هر چه بود آن شب هم با عنایت خدا به پایان رسید . فر دای آن روز بود که اخبار جانسوز دردناک ، لحظه به لحظه اشک و خون را درچشم و دلمان روان میکرد ، کاش هیچ وقت آن شب صبح نمیشد ، از احوال هر کسی میپرسیدی میگفتند : شهید شده .... از فرماندهی که همیشه جلوتر از نیروهای بسیجی در خط مقدم به هدایت و فرماندهی مشغولند.... هور سرخ وخونین ، آفتاب رنگ پریده ، نیزارها سوخته در همان روز به ما گفتند : آماده شوید چون نیروهای تازه نفس آمده اند و میخواهیم شما رابه عقب ببریم .دلتنگ از فراق دوستان شهیدمان ....حدود ساعت 30/4 دقیقه عصر با قایق ها و برادر محمد علی باقیان که بعداً در عملیات کربلای 5 به سوی معبود بال گشود ار منطقه هور فاصله گرفته و دور شدیم . در قایق ما مصطفی دهقانی و چند برادر دیگر نشسته بودند خمپاره ها زوزه کشان از راه میرسیدند و هور داغدار را متلاطم مینمودند . به پشت پاسگاه مرکزی برگشتیم و قبل از هر کاری به سوی چادرها رفتیم ، بغض بعضی از برادران با دیدن جای خالی دوستان از هم باز شد و اشک تنها تسلی بخش دلها بود . نوای نوحه ای همراه با نسیم سوزان یکایک چهره شهیدان عملیات قدس 5 الغدیر را متجلی میکرد .

ای از سفر برگشتگان ، کو شهیدان ما ، کو شهیدان ما ، کجا شدند غرقه به خون ، دوستان شما ، دوستان شما .

یاد شهیدان رمضان شفیعی سورگ «معاون گردان امام علی (علیه السلام)» ، محمود جعفر خرمی «فرمانده گروهان» ، سید جلیل ساداتی «مسئول سمعی بصری امور تربیتی استان یزد» ، حسین صابری حسین آبادی ، محمود صابری حسین آبادی ، حسینی زاده ، شیرزاده ، محمد کاظم ابوترابی زارچی ، حسین رشیدی فر ، ناصر دهقان ، ناصر منتظری ، عصمتی ، علیرضا رحیمی ساغند، محمد پور حدادیان ، محمد ابراهیم ندوشن ، علی حسین زاده ده بالا،سید محمد جواد حسینی محمد آبادی ، سید محمد رضا دشتکی دره شیر ، محمد علی دهقان زاده فراشاه ، ولی دهقان اشگذری ، محمد رضا دهقانی تفتی ، محمد حسین رضایی صدرآبادی ، جمال آخوند زاده طزرجانی ، حسین ابهت ، جلال زارچی ، کاظم شاکر ، محمد رضا فرقانی اله آبادی ، محمد رضا فلاح تفتی ، حبیب فلاح مبارکه ، محمد رضا مسلمان بافقی ، سید ابوالفضل مشهدی بافان ، محمود مقیمی فیروزآبادی ، سید جعفر میر عبدالله شمعی ، اکبر یاور پناه ، محمد حسین کریمی ده آبادی ، مهدی صادقیان ، محمد دهقان

Template Design:Dima Group